تبليغاتX
بیگانه


در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام،

شرابی برایم بیاور

باشد که گواه بر مستی ام شود !


+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:8  توسط مریم زندپور  | 

 آن کس که حقیقت را نمی داند فقط یک نادان است اما آن کس که حقیقت را می داند و آن را دروغ می نامد،جنایت کار است.


برتولت برشت
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:16  توسط مریم زندپور  | 

گفتم ببینم اش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم


سعدی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:31  توسط مریم زندپور  | 

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی


حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:44  توسط مریم زندپور  | 

تموم شد.
کسی جایی سراغ نداره برا رفتن؟



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:54  توسط مریم زندپور  | 

پروردگارا

گریه مکن

درست می شود...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:33  توسط مریم زندپور  | 

این مردم سزاوار گلوله و باتوم و قمه و ساطور نیستند.اینان فقط حقشان را می خواهند.این مردم ترسیده اند،سردرگم اند.اینان اجرای قانون را میخواهند.اینان کسانی نیستند که بخواهند انقلاب کنند.که بخواهند به اسلحه خانه ها حمله کنند.که بخواهند مسلحانه بجنگند.اینان حتی مخالف نظام هم نیستند.فقط دل شکسته اند.دلشان از اینکه رای شان به فنا رفته ،از اینکه به دروغ رای شان را به نام کس دیگری زده اند،گرفته است.اینان ملت اند،خس و خاشاک نیستند.اینان اراذل و اوباش نیستند،ملت اند.ملتی که دل هاشان شکسته،همین.باید دلداریشان داد نه اینکه به جانشان افتاد.   

اوباش آن آقایانی اند که به ملت حمله می کنند،که شیشه می شکنند،که اتوبوس آتش می زنند،که به مردم شلیک میکنند،که دانشجویان را در خوابگاهشان کتک می زنندو از پنجره به بیرون پرت میکنند.  

امیدوارم هر چه زودتر این قائله ختم به خیر شود.دلم نمی خواهد مردم بی دلیل کشته شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:32  توسط مریم زندپور  | 

نامت را در هیچ یک از شعر هایم نمی نویسم

از تو

با هیچ کس

حتی در لفافه

حرف نمی زنم

در جمع،با تو چون غریبه سخن می گویم.

از رسوایی می ترسم

پنهانی به دیدارم بیا

همچنان پذیرای تو خواهم بود

در حیاط خلوت روحم

که مخصوص ملاقات های خصوصی است.

حافظ موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:9  توسط مریم زندپور  | 


دستانم پشت شالم گره خورده درهم./امشب چرا چنین رنگم پریده است؟/شرابی تلخ از اندوهی بی پایان

به او خوراندم.

می توانم فراموشش کنم؟/تلوتلوخوران بیرون رفت،/با گردی از اندوه بر چهره./دیوانه وار پشت سرش دویدم،/از پله هاپایین رفتم.وارد کوچه شدم.

فریاد زدم: شوخی بود.باور کن!/از پیش من نرو.ترکم نکن!

لبخندی ترسناک چهره اش را پوشاند،/به سردی گفت:/در باد نایست،سرما می خوری.


آنا آخماتوا


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 19:23  توسط مریم زندپور  | 

اولی: حسین آقا، تو به کی میدی؟

دومی: هرکی که صندوقش رو بیاره، بهش میدم.


+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط مریم زندپور  |