در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام،
شرابی برایم بیاور
باشد که گواه بر مستی ام شود !
گفتم ببینم اش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
سعدی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
حافظ
تموم شد.
کسی جایی سراغ نداره برا رفتن؟
پروردگارا
گریه مکن
درست می شود...
شمس لنگرودی
این مردم سزاوار گلوله و باتوم و قمه و ساطور نیستند.اینان فقط حقشان را می خواهند.این مردم ترسیده اند،سردرگم اند.اینان اجرای قانون را میخواهند.اینان کسانی نیستند که بخواهند انقلاب کنند.که بخواهند به اسلحه خانه ها حمله کنند.که بخواهند مسلحانه بجنگند.اینان حتی مخالف نظام هم نیستند.فقط دل شکسته اند.دلشان از اینکه رای شان به فنا رفته ،از اینکه به دروغ رای شان را به نام کس دیگری زده اند،گرفته است.اینان ملت اند،خس و خاشاک نیستند.اینان اراذل و اوباش نیستند،ملت اند.ملتی که دل هاشان شکسته،همین.باید دلداریشان داد نه اینکه به جانشان افتاد.
اوباش آن آقایانی اند که به ملت حمله می کنند،که شیشه می شکنند،که اتوبوس آتش می زنند،که به مردم شلیک میکنند،که دانشجویان را در خوابگاهشان کتک می زنندو از پنجره به بیرون پرت میکنند.
امیدوارم هر چه زودتر این قائله ختم به خیر شود.دلم نمی خواهد مردم بی دلیل کشته شوند
از تو
با هیچ کس
حتی در لفافه
حرف نمی زنم
در جمع،با تو چون غریبه سخن می گویم.
از رسوایی می ترسم
پنهانی به دیدارم بیا
همچنان پذیرای تو خواهم بود
در حیاط خلوت روحم
که مخصوص ملاقات های خصوصی است.
حافظ موسوی
دستانم پشت شالم گره خورده درهم./امشب چرا چنین رنگم پریده است؟/شرابی تلخ از اندوهی بی پایان
به او خوراندم.
می توانم فراموشش کنم؟/تلوتلوخوران بیرون رفت،/با گردی از اندوه بر چهره./دیوانه وار پشت سرش دویدم،/از پله هاپایین رفتم.وارد کوچه شدم.
فریاد زدم: شوخی بود.باور کن!/از پیش من نرو.ترکم نکن!
لبخندی ترسناک چهره اش را پوشاند،/به سردی گفت:/در باد نایست،سرما می خوری.
آنا آخماتوا
اولی: حسین آقا، تو به کی میدی؟
دومی: هرکی که صندوقش رو بیاره، بهش میدم.